تبلیغات شما اینجا فروش جوجه بوقلمون تور آنتالیا قیمت سرور قیمت گوشی قیمت موبایل قیمت لپ تاپ قیمت لب تاب قیمت مودم قیمت لپ تاپ ایسوس قیمت لپ تاپ لنوو قیمت ویدئو پروژکتور قیمت سوئیچ شبکه لپ تاپ قیمت یو پی اس قیمت پرینتر قیمت دوربین مداربسته قیمت پرینترهای اچ پی قیمت گوشی موبایل قیمت آیفون قیمت گوشی موبایل سامسونگ قیمت گوشی موبایل هواوی قیمت گوشی موبایل ال جی قیمت دستگاه حضور و غیاب قیمت گوشی موبایل اچ تی سی قیمت صندوق فروشگاهی قیمت پاوربانک قیمت گوشی سامسونگ قیمت هارد اکسترنال قیمت هارد اس اس دی قیمت فلش مموری قیمت باتری لپ تاپ قیمت گوشی قفل برقی
بستن تبلیغات [X]
از جنس خودم
از جنس خودم
2015-07-05

موضوع اینه که امروز که رفتم به وبلاگش و هیجان‌زده ، به آخر مطلبش که رسیدم دیدم تایتل پست قبلیش برام جدیده و اصن آشنا نیس :/ بله نوتیفی نداشتم ازش، همینقد تباه :/:( تو تمام روزهای اخیر احساس میکردم که یه پست بهم بدهکاره ، و نمیدونستم حتا میتونم ازش دلخور باشم یا نه بخاطر کم‌کاریش. بخاطر همون پستی که چندین روزه منتظرشم و نیومد. نگو کم‌کاری اصلی از من بوده که باید یه درصد احتمال باگ تو نوتیف‌اندازی میدادم و مستقیم به وبلاگش سر میزدم.خوشحالم از اینکه اشتباه کردم ، و متاسف از اینکه اشتباه کردم مجددن.

مثه یه قحطی زده که یهو جلوش چلوکباب برگ مخصوص بذارن افتادم به جون پستش ، یه جور دیوانه واری میخوندمش و پیش میرفتم ، هی ادامه میداذم به خوندنش و میدیدم طولانیه حریص تر میشدم. آخه دلم برای طولانی نوشتن هاش تنگ شده.

یه دور خوندمش ، دو دور ، سه دور ، و چهار دور. حس میکردم به اندازه تمام این ده دوازده روز که ازش عقب موندم کم دارمش ، هی میخوندمش که جاش بندازم سر جاش. و چه خوب بود لامصب :(

خسته ام راستی ، به اندازه مقدار زیادی رفتن ها و نرسیدن‌ها خسته ام راستی. به اندازه یه دلتنگی چند ماهه خسته ام راستی ، به اندازه عظمت این باگ در من بوجود آمده از نبودنش خسته ام راستی ، به اندازه تمام گشتن ها و نیافتن‌ها خسته ام راستی.

هرچقد این پازل رو خراب میکنم و دوباره میچینم بازم پیدا نمیکنم تیکه‌های گم‌شده‌شو. پازلم خراب شده حاجی ، پول ندارم یکی دیگه بخرم ، توانشو ندارم حاجی ، چه کنم حاجی؟ هزار بار چیدمش ، دیگه کامل نمیشه حاجی. چیدمش باز ، نشستم بالا سرش مثه بچه هایی که گریه میکنن برا گم شدن اسباب‌بازیشون ، برا تیکه های گم شده پازلم گریه میکنم حاجی ...

سرت سلامت ، تنت سلامت




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 112 ،
2015-07-11

هوم. هستم ولی خسته‌م.

ترتیل جز به جز قرآن رو هر روز از شبکه سه دنبال میکنم. و چشمام بیشتر از هرکسی خسته‌ی این دنبال میشه.

شب بیست و سوم اما شبکه های تلویزیون رو بالا پایین میکردم ، یه شبکه پخش دعای جوشن‌کبیر از مشهد بود. و من بهانه زیاد داشتم برا نگه نداشتن اشکام.

- آجی چی شدی؟ خوبی؟

+ خوبم ، دلم واسه مشهد تنگ شده فقط ...




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 119 ،

امشب طاقت نیاوردم و رفتم سراغ چتامون و خوندمشون.

چقدررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر دلتنگشم لعنتی رو ...




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 108 ،
2015-07-15

به محض اینکه گفت فلان آهنگ ، رفتم سراغ گوشی قبلیم و پیداش کردم بدون خطا. یه مدت زیاد گوش میکردمش. الان اما حسابش جداس ، الان دیگه لامصبه ، غنیمته ، لعنتیه .روز و شب گوشش میکنم ، زمانیکه گوش نمیکنم هم خودم میخونمش. عالیه ، درد داره ولی ، خیلی ، خب؟





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 115 ،
2015-07-15

فونت ها رو هنوز ندیدم کامل ، همونی که از همه بیشتر دوسش داشتو دیدم ، بعید میدونم منم بقیه رو بیشتر از اون دوس داشته باشم.

بعید میدونم دیگه انقد مسخ کسی بشم ، که رو هرچی که دست میذاره بی چون و چرا بگم همون بهترینه. واقعن من چمه؟ چرا خوب نمیشم؟ گناه دارم من. قد تمام توان رو جمع کردن و رو یه اسم لعنتی کلیک نکردن گناه دارم من.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 111 ،
2015-07-17

امروز تولدشه. بیست و هشتمین سالگرد پا به این دنیا گذاشتنش. باید از ۲۶ تیرماه سال ۶۶ ممنون باشم ، که یه همزبون برام آورد ، یه دوست ، رفیق ، همدم ، همدرد ، هم‌صحبت ، جان ، دل ، عشق ، و حقیقتا یه عشق. کسی که اگه نبود من معنی عشق رو نمیفهمیدم تا این سن.

روحت رو انقدر متعلق بهش میبینی که ، هر کسی هم که بخاد دست بندازه برا تصاحب روحت، نهایتن یه خراش میتونه بندازه روش. روحم همینقدر عاصی ، یاغی و تصاحب‌ناپذیره در حال حاضر. و نمیدونم ناراحت باشم از این موضوع ، یا خوشحال؟ خودم رو جایی میبینم که بهش تعلق ندارم ، و اونقدر در بندم که توان فرار هم ندارم. ۲۶ تیر ، زادروز کسی که مدتیه تو دامشم ، و این دام بهترین اتفاق حال حاضر زندگی منه ، مبارک.

تولدت مبارک جانِ من. چشمای خیسم از دلتنگیم هم هدیه تولدت.

:-**************




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 110 ،

شب‌ها لبریزم از ”الهی قربونت برم”ها ، و روزها پر از ”به خودت بیا”ها . سخت است ، خیلی سخت است. اینکه تمام تلاشت را می‌کنی که سلول‌های مغزت را منسجم نگه داری و یک کل ، به همان اندازه سلول‌های قلبت از هم متلاشی می‌شوند و جز جز.

آن مقایسه ای که قولش را داده بودم که نکنم ، خب نشد. قولم را شکستم. نه که آگاهانه ، که کاملا ناخودآگاه آدم‌ها را با او مقایسه میکنم. به خودم می‌آیم میبینم ساعت‌هاست که در حال چیدن عشق و علاقه ها در کفه ترازو ام. یک دانه از او می‌چینم ، و یک دانه ، دو دانه ، سه ، چهار ، پنج ، ده ، بیست ، پنجاه ، صد دانه از دیگران. و صد دانه‌ی دیگران به واقع نصف یک دانه‌ی او هم نیست. دانه‌هایش جان و جهان من است. آنقدر از او پُرم که جا برای هیچ بنی بشری نمانده. اینها نشانه‌های خوبی نیست.اینها اصلا نشانه‌های خوبی نیست. جنگ احساس و منطق ،جنگ طووووولانی احساس و منطق ، منِ مجروح ، تیرهایی که احساس به سمتم میزند و زخمم میکند ، تیرهایی که منطق میزند و ناکارم میکند ...




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 108 ،
2015-08-10

بعد اونوخ من بدون وبلاگش چه کار کنم؟

همینم از ما بگیرین ، خب؟




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 118 ،
2015-08-15
آنکه سکوتم را به پانزده زبان زنده دنیا ترجمه میکرد رفته است.


برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 110 ،
2015-08-16

داستان از این قرار است که دیشب ددی مهربانمان ییهو هوس اینستاگرام کرده و اکانتی ساختن. داستان‌تر اینکه مجبور به عوض کردن اسم و بیو و بند و بساط شدیم همانطور که انتظار میرفت. شرمنده ام از بابت شوک پیش آمده که خب طبعا ماچ از فیروزه ی انگشترش و انگشتش و دستش و باقی ماجرا. خلاصه که اکانت سر جایش هست و جایی نرفته. یعنی اساسا جایی ندارد که برود. اسمش را هم برگرداندیم ، هاع پرایوتش هم کرده بودیم ، فحش ندهید طفلکی هستیم و معصوم :] البته من میدانم که میدهد ، که اصلا باید بدهد. فحشِ دادنی را باید داد. غلیظ و با صرفه باشد پس لطفا.

حال و جانش گرفته‌ست ، که حال و جانم فدایش که گرفته نباشد. اصلا باید بعضی وقت‌ها بتوانی لشگری کار بلد بفرستی به داخل بدنت که بروند و از تمام سوراخ و سنبه هایش انرژی ات را جمع کنند و همانطور که اسب‌هایشان شیهه می‌کشند از بدنت خارج شوند و بتازند و خود را به بدنی بی‌حال برسانند و هر تیکه از انرژی‌ات را در سلول به سلولش بکارند و آبش دهند و به نظاره رشد وثمر دادنش بنشینند. کناری استراحت کنند و چایی بنوشند و جا خوش کنند. آنقدر به انرژی ها برسند که سلول به سلولش بخندد و بخندد و بخندد.

می ارزد اما که بی‌حال شوی و ببینی که جانت حال دارد. نمی ارزد؟ به همین دست و پای یخ‌زده که می ارزد.

داستان برای تعریف کردن زیاد است. که حقیقتا جان‌ش نیست. میدانی؟ از وقتی رفته ای تمامش را داخل سینه ام نگه داشتم ، همان اتاق بغلی آنجا که تو را نگه داشتم. نزدیک همید ، خیلی نزدیک. منتظر شاید فرصتی برای قصه گفتن ، شاید هم هیچؤقت نگفتن. قصه را یا باید گفت ، یا در سینه حبسش کرد. یک حالت سومی هم من برایش ساخته ام که میشود ، یا باید کنار عشق ، در سینه ات حبس کرد.


پ.ن ۱: خدا داند که انرژی را فرستادم ، از حالم می‌فهمم.


پ.ن۲: روز دختر را تبریک میگویند به تو ، از نزدیک‌ترین دور. خجالت زده میشوی و ذوق زده ، آنقدر که با صدای بلند میگویی میخوامت لعنتی. :-*




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 126 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 3144
  • بازدید امروز :3
  • بازدید دیروز : 3
  • بازدید این هفته : 9
  • بازدید این ماه : 138
  • تعداد نظرات : 1
  • تعداد کل پست ها : 10
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه