از جنس خودم
2015-07-05

موضوع اینه که امروز که رفتم به وبلاگش و هیجان‌زده ، به آخر مطلبش که رسیدم دیدم تایتل پست قبلیش برام جدیده و اصن آشنا نیس :/ بله نوتیفی نداشتم ازش، همینقد تباه :/:( تو تمام روزهای اخیر احساس میکردم که یه پست بهم بدهکاره ، و نمیدونستم حتا میتونم ازش دلخور باشم یا نه بخاطر کم‌کاریش. بخاطر همون پستی که چندین روزه منتظرشم و نیومد. نگو کم‌کاری اصلی از من بوده که باید یه درصد احتمال باگ تو نوتیف‌اندازی میدادم و مستقیم به وبلاگش سر میزدم.خوشحالم از اینکه اشتباه کردم ، و متاسف از اینکه اشتباه کردم مجددن.

مثه یه قحطی زده که یهو جلوش چلوکباب برگ مخصوص بذارن افتادم به جون پستش ، یه جور دیوانه واری میخوندمش و پیش میرفتم ، هی ادامه میداذم به خوندنش و میدیدم طولانیه حریص تر میشدم. آخه دلم برای طولانی نوشتن هاش تنگ شده.

یه دور خوندمش ، دو دور ، سه دور ، و چهار دور. حس میکردم به اندازه تمام این ده دوازده روز که ازش عقب موندم کم دارمش ، هی میخوندمش که جاش بندازم سر جاش. و چه خوب بود لامصب :(

خسته ام راستی ، به اندازه مقدار زیادی رفتن ها و نرسیدن‌ها خسته ام راستی. به اندازه یه دلتنگی چند ماهه خسته ام راستی ، به اندازه عظمت این باگ در من بوجود آمده از نبودنش خسته ام راستی ، به اندازه تمام گشتن ها و نیافتن‌ها خسته ام راستی.

هرچقد این پازل رو خراب میکنم و دوباره میچینم بازم پیدا نمیکنم تیکه‌های گم‌شده‌شو. پازلم خراب شده حاجی ، پول ندارم یکی دیگه بخرم ، توانشو ندارم حاجی ، چه کنم حاجی؟ هزار بار چیدمش ، دیگه کامل نمیشه حاجی. چیدمش باز ، نشستم بالا سرش مثه بچه هایی که گریه میکنن برا گم شدن اسباب‌بازیشون ، برا تیکه های گم شده پازلم گریه میکنم حاجی ...

سرت سلامت ، تنت سلامت




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 72 ،
2015-07-11

هوم. هستم ولی خسته‌م.

ترتیل جز به جز قرآن رو هر روز از شبکه سه دنبال میکنم. و چشمام بیشتر از هرکسی خسته‌ی این دنبال میشه.

شب بیست و سوم اما شبکه های تلویزیون رو بالا پایین میکردم ، یه شبکه پخش دعای جوشن‌کبیر از مشهد بود. و من بهانه زیاد داشتم برا نگه نداشتن اشکام.

- آجی چی شدی؟ خوبی؟

+ خوبم ، دلم واسه مشهد تنگ شده فقط ...




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 74 ،

امشب طاقت نیاوردم و رفتم سراغ چتامون و خوندمشون.

چقدررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر دلتنگشم لعنتی رو ...




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 71 ،
2015-07-15

به محض اینکه گفت فلان آهنگ ، رفتم سراغ گوشی قبلیم و پیداش کردم بدون خطا. یه مدت زیاد گوش میکردمش. الان اما حسابش جداس ، الان دیگه لامصبه ، غنیمته ، لعنتیه .روز و شب گوشش میکنم ، زمانیکه گوش نمیکنم هم خودم میخونمش. عالیه ، درد داره ولی ، خیلی ، خب؟





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 69 ،
2015-07-15

فونت ها رو هنوز ندیدم کامل ، همونی که از همه بیشتر دوسش داشتو دیدم ، بعید میدونم منم بقیه رو بیشتر از اون دوس داشته باشم.

بعید میدونم دیگه انقد مسخ کسی بشم ، که رو هرچی که دست میذاره بی چون و چرا بگم همون بهترینه. واقعن من چمه؟ چرا خوب نمیشم؟ گناه دارم من. قد تمام توان رو جمع کردن و رو یه اسم لعنتی کلیک نکردن گناه دارم من.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 69 ،
2015-07-17

امروز تولدشه. بیست و هشتمین سالگرد پا به این دنیا گذاشتنش. باید از ۲۶ تیرماه سال ۶۶ ممنون باشم ، که یه همزبون برام آورد ، یه دوست ، رفیق ، همدم ، همدرد ، هم‌صحبت ، جان ، دل ، عشق ، و حقیقتا یه عشق. کسی که اگه نبود من معنی عشق رو نمیفهمیدم تا این سن.

روحت رو انقدر متعلق بهش میبینی که ، هر کسی هم که بخاد دست بندازه برا تصاحب روحت، نهایتن یه خراش میتونه بندازه روش. روحم همینقدر عاصی ، یاغی و تصاحب‌ناپذیره در حال حاضر. و نمیدونم ناراحت باشم از این موضوع ، یا خوشحال؟ خودم رو جایی میبینم که بهش تعلق ندارم ، و اونقدر در بندم که توان فرار هم ندارم. ۲۶ تیر ، زادروز کسی که مدتیه تو دامشم ، و این دام بهترین اتفاق حال حاضر زندگی منه ، مبارک.

تولدت مبارک جانِ من. چشمای خیسم از دلتنگیم هم هدیه تولدت.

:-**************




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 69 ،

شب‌ها لبریزم از ”الهی قربونت برم”ها ، و روزها پر از ”به خودت بیا”ها . سخت است ، خیلی سخت است. اینکه تمام تلاشت را می‌کنی که سلول‌های مغزت را منسجم نگه داری و یک کل ، به همان اندازه سلول‌های قلبت از هم متلاشی می‌شوند و جز جز.

آن مقایسه ای که قولش را داده بودم که نکنم ، خب نشد. قولم را شکستم. نه که آگاهانه ، که کاملا ناخودآگاه آدم‌ها را با او مقایسه میکنم. به خودم می‌آیم میبینم ساعت‌هاست که در حال چیدن عشق و علاقه ها در کفه ترازو ام. یک دانه از او می‌چینم ، و یک دانه ، دو دانه ، سه ، چهار ، پنج ، ده ، بیست ، پنجاه ، صد دانه از دیگران. و صد دانه‌ی دیگران به واقع نصف یک دانه‌ی او هم نیست. دانه‌هایش جان و جهان من است. آنقدر از او پُرم که جا برای هیچ بنی بشری نمانده. اینها نشانه‌های خوبی نیست.اینها اصلا نشانه‌های خوبی نیست. جنگ احساس و منطق ،جنگ طووووولانی احساس و منطق ، منِ مجروح ، تیرهایی که احساس به سمتم میزند و زخمم میکند ، تیرهایی که منطق میزند و ناکارم میکند ...




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 68 ،
2015-08-10

بعد اونوخ من بدون وبلاگش چه کار کنم؟

همینم از ما بگیرین ، خب؟




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 72 ،
2015-08-15
آنکه سکوتم را به پانزده زبان زنده دنیا ترجمه میکرد رفته است.


برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 67 ،
2015-08-16

داستان از این قرار است که دیشب ددی مهربانمان ییهو هوس اینستاگرام کرده و اکانتی ساختن. داستان‌تر اینکه مجبور به عوض کردن اسم و بیو و بند و بساط شدیم همانطور که انتظار میرفت. شرمنده ام از بابت شوک پیش آمده که خب طبعا ماچ از فیروزه ی انگشترش و انگشتش و دستش و باقی ماجرا. خلاصه که اکانت سر جایش هست و جایی نرفته. یعنی اساسا جایی ندارد که برود. اسمش را هم برگرداندیم ، هاع پرایوتش هم کرده بودیم ، فحش ندهید طفلکی هستیم و معصوم :] البته من میدانم که میدهد ، که اصلا باید بدهد. فحشِ دادنی را باید داد. غلیظ و با صرفه باشد پس لطفا.

حال و جانش گرفته‌ست ، که حال و جانم فدایش که گرفته نباشد. اصلا باید بعضی وقت‌ها بتوانی لشگری کار بلد بفرستی به داخل بدنت که بروند و از تمام سوراخ و سنبه هایش انرژی ات را جمع کنند و همانطور که اسب‌هایشان شیهه می‌کشند از بدنت خارج شوند و بتازند و خود را به بدنی بی‌حال برسانند و هر تیکه از انرژی‌ات را در سلول به سلولش بکارند و آبش دهند و به نظاره رشد وثمر دادنش بنشینند. کناری استراحت کنند و چایی بنوشند و جا خوش کنند. آنقدر به انرژی ها برسند که سلول به سلولش بخندد و بخندد و بخندد.

می ارزد اما که بی‌حال شوی و ببینی که جانت حال دارد. نمی ارزد؟ به همین دست و پای یخ‌زده که می ارزد.

داستان برای تعریف کردن زیاد است. که حقیقتا جان‌ش نیست. میدانی؟ از وقتی رفته ای تمامش را داخل سینه ام نگه داشتم ، همان اتاق بغلی آنجا که تو را نگه داشتم. نزدیک همید ، خیلی نزدیک. منتظر شاید فرصتی برای قصه گفتن ، شاید هم هیچؤقت نگفتن. قصه را یا باید گفت ، یا در سینه حبسش کرد. یک حالت سومی هم من برایش ساخته ام که میشود ، یا باید کنار عشق ، در سینه ات حبس کرد.


پ.ن ۱: خدا داند که انرژی را فرستادم ، از حالم می‌فهمم.


پ.ن۲: روز دختر را تبریک میگویند به تو ، از نزدیک‌ترین دور. خجالت زده میشوی و ذوق زده ، آنقدر که با صدای بلند میگویی میخوامت لعنتی. :-*




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 86 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 2111
  • بازدید امروز :1
  • بازدید دیروز : 1
  • بازدید این هفته : 2
  • بازدید این ماه : 112
  • تعداد نظرات : 1
  • تعداد کل پست ها : 10
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه